لیاقت عشق
مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: «می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد» ... و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: «با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست». گنجشك گفت: «لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ كجای دنیا را گرفته بود؟» ... و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند ...
خدا گفت: «ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی ... گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: «و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی».
... اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.
.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را
*** مـــــــــــــــــادر***
صدا کني
بوی سیب !
هوا پاک و لطیف بود ؛ نسیم ملایمی می وزید ؛ خورشید خنده کنان می تابید ؛ نهر آب آرام و زمزمه کنان جاری بود ؛
فصل شکفتن بود و هر رهگذری ردای سبز بهار بر دوش گرفته بود و او لبخند رضایتی بر لب داشت و همه رامهربان نگاه می کرد ؛ سیب سرخی در آغوش نهر چرخ زنان و شاد به این سو آمد ؛ دستی برون آورد و سیب را گرفت ؛
پوست زیبای سیب آینه ی چهره ی خندانش گشت ؛ به خود و سیب نگاه معناداری کرد ؛
تخته سنگی آن حوالی بود ؛ آبی بر روی آن پاشید و سیب را بر روی سنگ گذاشت ؛
چشم او ، پوست سیب و لبه بران تیغ از انعکاس نور خورشید برق می زدند ؛
بی درنگ قلب سیب را با تیغ از سر تا پای دو نیم کرد ؛ لبه ی تیغ و سنگ به قطرات آب سیب آغشته گشت ؛
بوی سیب تمام فضا را پر کرد ؛
هر دو نیمه ی سیب روسپید و روی به آسمان شدند
خورشید سوزان تر شده بود ؛ زمزمه ی بهاری باد به ناله یی دلسوز بدل می شد ؛ و نهر آب در خروش و نا آرام گشته بود
یک به یک نیمه های سیب را به آب سپرد ؛شاید او سیب دوست نداشت اما هنوز لبخند می زد
دیگر سبزه ها دست در دست باد نمی رقصیدند ؛ زمزمه ی نسیم زیبا اما عجیب بود
نسیم می گفت : او سیب دوست ندارد
او می خواهد شکافتن قلب سیب را تماشا کند
او می خواهد دستان رو به آسمان نیمه های سیب را ببیند
او سیب ها را از آغوش نهر جدا و به تلاطم آب خروشان می سپارد
و این هزارمین سیبی بود که دو نیمه کرد
همه ی سیبها سرخ بودند
همه ی سیب ها می خندیدند
همه سیب ها بوی خوشی داشتند
و همه ی سیبها پس از تیغ گریه می کردند
آری
او خدا بود
آن روز اولین روز خلقت ما بود
آن تیغ بران دست تقدیر
و آن نهر عمر گذران ما
سیب سرخ من و تو بودیم
و حالا دو عاشق از هم جدا و گریان
من و تو به عشق روسپید وهمیشه رو به آسمان داریم
در تلاطم زندگی گاهی به هم نزدیک و گاه دور و دورتر شویم
اما او همچنان لبخند می زند
و بوی سیب همه جا پیچیده است
بوی سیب !
__________________
ســــــــاز شکسته دلم ســـوز درون برون دهد
داغ به دل گذاریم کوک به ســــــــــاز می کنی
كفش هاي طلايي
تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه
كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي
پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم .
جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند .
پسرك لابس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در
دستهايش مي فشرد .
لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در
دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان
گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد
.
صندوقدار قيمت كفشها را گفت :« 6 دلار » .
پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش
... »
دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس
مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ »
پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در
بياوريم . »
من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به
صندوقدار دادم .
دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم
خانم ... متشكرم خانم »
به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت
با چي راه بره ؟ »
پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
عيد كريسمس به بهشت بره ؟ »
دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ،
به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه
، خوشگل نمي شه ؟ »
چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم
: « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو
بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره
خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»
روزی مردی خواب عجیبی دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای انها نگاه می کند.
هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و انها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فرشته پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟
فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد گفت اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .
مرد کمی جلو تر رفت .باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را دخل پاکت می کنند و انها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند .
مرد پرسید :شماها چکار می کنید ؟
یکی از فرشته ها با عجله گفت :اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید ؟
فرشته جواب داد :اینجا بخش تصدیق جواب است .مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط کافیست بگویند : خدایا شکر
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند
اعدام
برادرم به من گفت كه پدرم را محكوم كردهاند.
«آخه چرا؟ به چه دليل؟ مگر پدرم چهكار كرده؟»
توقع داشتم عمويم دخالت كند و نگذارد.
«ظاهراً دخالت نكرده؛ مثل اون دفعه؛ يادت ميياد؟»
داشت به قضية من اشاره ميكرد.
بيست و يكي دو سال پيش كه مرا دستگير كرده بودند، همه مطمئن بودند كه چون عموي با نفوذي دارم، او كاري خواهد كرد كه مرا آزاد كنند.
«حالا گيريم مال من فرق ميكرد. من كمونيست بودم. عمويم اهل دين بود؛ مجتهد بود. به همين دليل دخالت نكرد. اما پدرم كه كمونيست نيست. مثل خودش است؛ مذهبيست.»
برادرم با بيحوصلگي گفت:«خودت هم ميدوني صحبت سركمونيست بودن يا نبودن نيست. عمو اصلاً نميخواست دخالت كنه.»
«اگر پسرش بود چي؟ اگر پسرش كمونيست بود چي؟ دخالت نميكرد؟»
باز با بيحوصلگي ادامه داد:«چرا اينطور حرف ميزني؟ رابطة پدر و فرزند فرق ميكنه. خوب، معلومه كه دخالت ميكرد؛ و نه به اين دليل كه مجتهده، به اين دليل كه پدره.»
من كه مورد هجوم غم و خشم قرار گرفته بودم گفتم:«برادر چي، بالاخره باباي من برادرشه؛ نيست؟»
برادرم فقط با بيحوصلگي گفت:«چهميدونم.»
حالا وقتش نبود كه در اينباره صحبت كنيم. به هر حال حالا بيست سال ازماجراي من گذشته بود و من زندانم را كشيده و آزاد شده بودم؛ و يك سال بعدش عروسي كرده بودم؛ و حالا زن و بچه داشتم... گذشتهها گذشت. اما چرا پدر من؟ پدرم كه حالا شصت و چهار سالش است. پدرم چه كار كرده؟
«اصلاً به عقلم نميرسه.» و مكث كرد.
پدرم به عمرش دزدي نكرده بود. بر عكس، هميشه او را غارت كرده بودند. مال كسي را نخورده بود. هميشه مالش را خورده بودند. آخر پدرم چهكار ميتوانست كرده باشد؟
حالا موقعش رسيده بود كه سؤال اصلي را بكنم.
«در هر حال، بگو ببينم، به چي محكومش كردهن؟»
برادرم مدتي طولاني سكوت كرد. بعد با صداي گرفته گفت: «به... اعدام.»
من ميدانستم. همينطوري ميدانستم، و همينطوري ديگر باورم شده بود كه كيفر كسي كه معلوم نبود چهكار كرده چيزي جز اعدام نميتواند باشد. من اينرا ميدانستم. به همين جهت اصلاً تعجب نكردم.
«آخه... عجيبه... پدرم... شريفترين آدميه كه من به عمرم شناختهم. آنقدر شريف و آنقدر ساده.»
آن حرفي را كه پدرم بيست، بيست و پنج سال پيش به رييس ساواك زده بود، هر دو به ياد آورديم. من مطمئن هستم كه همزمان هم به يادمان آمد.
پدرم را به جرم عبور قاچاق از مرز گرفته بودند. هيچوقت به عمرش پاسپورت نگرفته بود، چون هيچوقت به عمرش فكر نكرده بود كه به جايي جز كربلا و نجف برود، و هميشه اينطور بهنظرش ميرسيد كه خندهدار است اگر براي رفتن به كربلا و نجف برود پاسپورت بگيرد. آخر چرا بايد بگيرد؟ كربلا فقط آنطرف آب بود.
«آقاي ساواك» با لهجة عربيش گفته بود:«شوما، شوما خودت خندهت نميگيره؟ من؟ من... براي رفتن به كربلا بايس پاسپورت بگيرم؟» و خنديده بود، انگار نه انگار كه سه روز بود كه او را توي آن اتاق كوچك كثيف نگه داشته بودند، و انگار نه انگار كه حالا روبهرويش رييس ساواك بود.
وضعيت خودش را فراموش كرده بود، مثل هميشه كه وضعيت خودش را فراموش ميكرد.
«تازه... آقاي ساواك... اونهم من... من.» و باز خنديده بود.
رييس ساواك كه ظاهراً خودش را با يك آدم خُلوضع روبهرو ميديد، آرام و با خنده گفته بود:«تو... تو... تو چي؟ مگر تو كي هستي؟»
و او با تعجب گفته بود: «من كي هستم؟ يكجوري ميگي انگار من را نميشناسي... من... من.»
«خوب، من... من... من چي؟»
«من سيد هستم. ميخواستم برم پيش جدم... بايد پاسپورت بگيرم؟... شوما خودت خندهت نميگيره؟»
و رييس ساواك خنديده بود و بعد... آزادش كرده بود.
من و برادرم، بدون اينكه چيزي به هم بگوييم، لبخند زديم. بعد يادمان آمد كه حالا باز پدرمان را دستگير كرده بودند.
«شايد از مرز گذشته.»
«واقعاً كه.»
«نه جدي ميگم.»
«اي بابا؛ تو انگار حاليت نيست. بابام بيست ساله كه به كربلا نرفته.» و بعداز لحظهاي سكوت گفته بود: «تازه، حالا، تو اين اوضاع...»
«چي ميدونم... آخر بايد يه كاري كرده باشه.»
«هيچكاري نكرده. من ميدونم هيچكاري نكرده.»
«تقاضاي تجديد نظر نكرده؟»
برادرم به تلخي گفت:«خودت خوب ميدوني كه اينجور چيزا ديگه وجود نداره...»
«پس آخه چي؟ ميگي چهكار كنيم؟»
برادرم بعد از مكثي طولاني گفت:«شايد هم تا حالا حكم اجرا شده باشه.»
من فلج شده بودم. نميتوانستم از جايم تكان بخورم. تنها چيزي كه جلو چشمم بود قيافة پير پدرم بود. با آن قدِ رشيدش، توي آن دشداشه و چفيه، و با آن لبخند، و آن دندانهاي سياه شده از دود سيگار، اما مرتب و ريز. حتي يكي از دندانهايش هم نريخته بود. با آن لبخند توي صورت سادهاش.
آخر اينها چرا نميدانند كه بايد احترام... احترام حداقل سن باباي مرا نگه دارند. پيرمردي شصت و چهار ساله كه توي زندگياش به هيچكس بدينكرده بود.
او را ميديدم كه دارند ميبرندش؛ با آن قد بلند خميده؛ و او كه حالا ديگر باورش شده بود ميخواهند او را بكشند، معصومانه از صورتي به صورت ديگر نگاه ميكرد؛ و نميدانست چهكار كند.
ميديدم كه او مات شده است؛ مات شده است و مهمترين دارايي زندگياش را از دست داده است: معنا.
تنها دارايي كه هميشه او را به جلو ميراند. معنا. او فكر ميكرد، هميشه فكر ميكرد، كه همهچيز زندگي معنا دارد. اصلاً زندگي معنا دارد.
«صرفاً به اين دليل كه خدا ما رو خلق كرده، زندگي معنا داره.»
و آنقدر به اين حرف خودش اعتقاد داشت كه هيچ كمبودي در زندگي او را ناراحت نميكرد. او كه در تمام زندگي مرتب از دست داده بود. هيچوقت جداً غمگين نميشد؛ چون فكر ميكرد اشكالي ندارد، چون زندگي معنا دارد.
«من كه از ديوار كسي بالا نرفتهم، باباجان، به ناموس مردم نيگا نكردهم؛ بهكسي ظلم نكردهم؛ پس چرا ناراحت باشم؟»
و هيچوقت نبود. هيچوقت از اين چيزها ناراحت نشده بود.
«بالاخره خدا خودش شاهده كه من گناهي نكردهم.» و ميخنديد.
اما صورت باباي من حالا جور ديگر بود. بزرگترين ثروت خودش را ازدست داده بود. اگر ميتوانست فكر كند، حتماً به اين فكر ميكرد كه اينكارها چه معنايي دارند؟
چرا توي دادگاه واضح حرف نميزدند؟
چرا واضح به او نميگفتند چهكار كرده است؟
و حالا... اين چه معنايي دارد؟ اعدامش ميكنند؟ چه بيمعنا.
بعد ميديدم دارند او را ميبندند. ميبندند. تا وقتي كه توفان گلوله توي بدنش نشست به گوشهاي پرت نشود.
اين امتياز را به او داده بودند. به تقاضاي مادرم گوش داده بودند.
«اقلاً ببندينش جسدش پرت نشه سرش بهجايي بخوره. ميبينين كه پيره.»
حالا فقط مادرم آنجا بود. با آن قد كوتاهش كه تا ناف باباي من همنميرسيد. با مقنعه و روي آن عباي سنگين عربي، با آن عينك. همان گوشه ايستاده بود و منتظر بود. گريه نميكرد. منتظر بود سيد را اعدام كنند و جسدش را به او بدهند.
گويا فقط از جواني پرسيده بود:«تو صورتش كه نميزنين؟»
«ها؟»
«تير، تير... كه تو صورتش نميزنين؟»
و در حالي كه دچار هجوم عاطفة شگفتي شده بود، لبهايش لرزيده بودند؛ چشمهايش از مهري ديوانهكننده پُر شده بودند؛ و در حالي كه به جوان نگاه ميكرد گفت:«گناه داره، جوون، گناه داره... بذارين با همين صورت بره تو قبرش.»
جملة آخرش را از ترس عوض كرده بود. ميخوست بگويد «با همين صورت بره پيش جدش رسولالله.» اما ترسيده بود او را هم بگيرند و به تيرببندند. حالا مدتها بود كه باورش شده بود كه از اينها همهكار برميآيد، همهكار.
جوان هيچ نديده بود. صورت مادر مرا نديده بود؛ فقط گفته بود:«نه، مادر، چهقدر ساده هستي... تا حالا ديدي كه تو صورت كسي تير بزنند؟»
«خدا عمرت بده پسرم.»
و جوان براي آرام كردن مادرم، انگار كه با يك بچه صحبت ميكند، گفته بود: «نه، مادر خيالت تخت باشه.»
بعد انگار كه بخواهد به او ثابت كند كه هيچكاري بيدليل نيست گفته بود:«خوب مادر اگر با تير بزنن تو صورت محكوم، بعد چهطور بشناسنش؟...فقط...»
«فقط چي پسرم؟»
«فقط... خوب براي خودش خوبه. زودتر راحت ميشه.»
«چي... چي... پسرم؟»
«بعد از تيربارون تير خلاص ميزنيم تو شقيقهش...»
و گويا مادرم شروع كرده بود به لرزيدن.
«نه... نه... تو رو خدا نزنين... اون پيره، همينجوري ميميره...»
و جوان با تعجب پرسيده بود:«ولي مادر... اين قانونه... قانونه... واسهخودش هم خوبه.»
«نه... پسرم... گوش كن. گوش كن. گوش كن. من يه چيزي ميگم... يهچيزي ميگم... چهطوره قبل از اينكار، اول معاينهش كني... معاينهش كني...ببين تموم كرده يا نه...»
جوان با همدردي گفته بود:«ولي مادر، چرا متوجه نيستي... خوب حقداري... قانون رو نميدوني...»
مادرم با تضرع گفته بود:«ولي، وقت زيادي نميگيره كه مادرجان؛ فقط....فقط كافيه دستتو بذاري رو دلش. همين. ميبيني ايستاده. ديگه نميزنه.»
و جوان كه كمي بيحوصله شده بود گفته بود:«ولي مادر، من كه نميتونم زياد برات توضيح بدم... ايستادن قلب دليل مرگ نيست. اينو كه تو نميدوني...تير خلاص بايد زد... تازه...»
و مادرم، كه فكر كرده بود جوان راهحلي پيدا كرده، با چشمهاي خيسشده، از پشت عينك كلفتش، با نوعي شادي بيخبرانه به جوان لبخند زده بودو گفته بود:«ها... تازه چي؟... تازه چي، مادر؟»
«اين... اين دستزدن به قلب... خيلي وقت ميگيره... خيلي بيشتر از تيرِخلاص... و ما... ميدوني...»
و حقبهجانب، انگار كه ميخواست در عين حال همدردي مادرم را بهخودش جلب كند، گفت: «ميدوني، مادر، ما خيلي كار داريم... وقت نميكنيم.»
مادرم كه ديگر خسته و مات و گيج شده بود، و نميتوانست خودش را سرپا نگه دارد، گفته بود: «اما آخر... پسرم... آخر...» اما ديد كه جوان رفته و او ديگر نبايد چيزي بگويد.
او هم ديگر چيزي نگفته بود؛ فقط احساس ميكرد دارد روي ديوار سُرميخورد و روي زمين مينشيند. انگار فقط چشمهاي مادرم كار ميكردند؛ چشمهايي كه به پدرم خيره مانده بودند؛ و از چشمهاي پدرم ميفهميد كه او،عاليترين دارايياش را از دست داده.
حالا ديگر پدرم كاملاً دچار بيمعنايي شده بود. وقتي من و برادرم به همنگاه كرديم، هر دو ديديم كه چشمهامان پر از شفقت شدهاند؛ و خيس از اشك ناچاري هستند.
«روزنامهها كجان؟»
«اون گوشه. اونجا.»
من برادر بزرگتر بودم. من ميتوانستم خودم را زودتر جمع و جور بكنم.
تند رفتم بهطرف روزنامهها. شروع كردم به ورقزدن La Stampa؛ ديدم خبري نيست. خبر اعدام پدرم را آنجا ننوشته بودند. بعد رفتم سراغ روزنامةCorriera della Sera... آنجا هم خبري نبود. رفتم سراغ مجلهها. ولي فايده نداشت. توي مجله هم خبر اعدام را نمينويسند. خبرهاي اعدام را توي روزنامهها مينويسند.
بعد، همينطور كه داشتم ورق ميزدم، متوجه شدم.
متوجه شدم.
خداي من چهقدر عالي بود!
انگار برادرم هم متوجه شده بود؛ چون وقتي به او نگاه كردم ديدم كه جاي اشك ناچاري، اشك خوشحالي توي چشمهايش نشسته بود. حتماً مال منهم همينطور بود.
فقط اين نبود. فقط اين نبود كه مرا خوشحال ميكرد.
سرِ برادرم هم بود. سرِ او هم بود. سبيلهاي او هم بود. حالا ديگر كاملاً اطمينان داشتم. درست است كه برادرم فقط سي و هفت سال دارد، ولي موهاي سرش توي اين ده دوازده سال تقريباً همه سفيد شده بودند. سبيلهايش هم همينطور. چشمهايش نه، چشمهايش همچنان سي و هفتساله بودند. شايد هم كمتر. چشمهاي برادرم هميشه جوان بودند. هميشه بچهسال بودند.
او هم حتماً مرا ديده بود. او هم حتماً ديده بود كه تمام موهاي سرم سفيد شده بودند. من چهل و هفت سال داشتم، اما تمام موهاي سر و سبيلم سفيد شده بودند. چهقدر عالي است.
حالا ميديدم كه برادرم دارد لبخند ميزند.
چرا ما اينرا نميدانستيم؟
چرا ما اينرا نفهميده بوديم؟
برادرم هيچ نگفت، فقط با چشمهاي خندان به من نگاه كرد. من هم با چشمهاي خندان به او نگاه كردم.
برادرم يكباره گفت:«الان چندوقت ميشه؟»
ميدانستم دارد دربارة چه چيزي حرف ميزند، و خوشحال بودم؛ يك خوشحالي غريب؛ يك خوشحالي مطلقاً غريب و پُرمعنا.
«تقريباً نه سال.»
«پدرم چي؟»
«تقريباً ده سال؟»
نُه سال بود كه مادرم مرده بود؛ و دهسال بود كه پدرم
نوشته شده توسط فریبرز در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
ساعت 11:6 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت